محمد بن حسين البيهقي
594
تاريخ بيهقى ( فارسي )
از او بازمىستانم ( 23 ) - در تاب مىشود : خشمگين مىگردد يا بتاب مىرود ، حافظ فرمايد : چو دست بر سر زلفش زنم بتاب رود * ور آشتى طلبم با سر عتاب رود ( 24 ) - زهره : بفتح اول و سكون دوم كنايه از دليرى و جرأت ، مجاز مرسل ( ذكر محل و ارادهء حال ) ( 25 ) - پنبه از گوش وى بيرون كنم : پنبهء غفلت را از گوش وى بيرون كشم و وى را از تغافل بازدارم ( 26 ) - كرا نكند : بكسر اول در سياق فارسى بمعنى ارزش ندارد و سزاوار و لايق نباشد - ظاهرا « كرا » در اينجا مخفف « كراء » است كه در عربى بمعنى مزد مستأجر و كرايه دادن ( مكاراة ) است ، در زبان فارسى « كرا » گاه ممال مىشود به صورت « كرى » و بمعنى سود و ارزش و كرايه به كار مىرود و كرامند بمعنى ارزشمند صفت است كه از « كرا » و « مند » ساخته شده است ( 27 ) - دررسيد : فراز آمد و وارد شد ( 28 ) - مىپرسد : تفقد مىفرمايد و احوال پرسى مىكند ( 29 ) - خواجه را : مراد خواجه را حال يا حال خواجه ، حذف مضاف بقرينهء حالى ( 30 ) - بالش بوسه داد : ظاهرا مقصود اين است كه به نشان سپاس از احوال پرسى پادشاه به علت بيمارى بجاى بوسيدن زمين بر كنار بالش بوسه زد ( 31 ) - يكى : بارى ، بهر حال و بهر صورت ( 32 ) - بيرون طاقت : خارج از حد تاب و توان ص 500 ( 1 ) - آفتاب تا سايه نگذارند : مهلتش ندهند ، نگذارند كه از آفتاب به سايه رود ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض ) ( 2 ) - ذكر : بكسر اول سياهه و صورت حساب ( 3 ) - خداوند : مراد خواجهء بزرگ است و همچنين در جملهء بعد ( 4 ) - لا و لا كرامه : نه و گرامى نمىدارم او را گراميداشتى ( مقصود آنكه پيش من نيايد كه گرامى و عزيز نيست ) ، كرامة به صورت مفعول مطلق منصوب است و در رد خواهش به كار مىرود ( 5 ) - تا دستورى داد : تا خواجه رخصت داد كه ابو القاسم پيش وى آيد ( 6 ) - معنى جمله : رسم احترام را نيك مراعات كرد ( 7 ) - ش : ضمير مفعولى مرجع آن ابو القاسم ( 8 ) - به حق فرودآيد : براستى و درستى بر عهده و ذمه من باشد ( 9 ) - بازدهى : اگر پس بدهى با حذف « اگر » بقرينهء حالى ( 10 ) - باد وزارت : غرور و تكبر وزير شدن ( 11 ) - بودستى : ماضى نقلى بوجه شرطى ( 12 ) - نيستى : بجاى نبودى يا نمىبود ( 13 ) - از تو بود : سوء قصد از تو بود ( 14 ) - معنى جمله : با دست خود نامه را همان گونه كه مىخواند از سر طوماروار مىپيچيد ( 15 ) - باز بنوشت : دوباره نامه را پيچيد ( 16 ) - خجلگونه : شرمسار مانند ، شبيه خجلت زده ( 17 ) - حاصل و باقى : فاضل و باقى ، مالى كه بر عهده و ذمهء كسى باشد ( 18 ) - عجب كارى : كارى شگفت ( 19 ) - در مردى پيچيده : با مردى ( ابو القاسم كثير ) در افتاده است و او را در تنگنا قرار داده و معذب داشته ، جملهء حاليه بحذف « است » همچنين است حال جملههاى معطوف بر آن ( 20 ) - اين نقش بنشست : اين طرح بهم خورد ( طرح شكنجه و بازپرسى ) ( 21 ) - تيمار :